طوفان کره ای

هر چی کره ای بخوای هست

خلاصه قسمت اول ملكه سوندوك!!!!!!!

شاه شیلا در اینجا به محاصره عده ای قاتل در میاد اما در همین حین صیغه ی شاه، میشل سر می رسه و شاه رو نجات میده! شاه در جنگ بوده و الان از جنگ داره بر می گرده!









بله پادشاه نجات پیدا می كنه و میاد و از كابینه به خاطر زحماتی كه در غیبتش كشیدن تشكر می كنه و اینا! اما یكی از نزدیك ترین افرادش كه رییس " هوارانگ " های شیلا هست فعلا در مراسمی مذهبی به سر می بره!





پادشاه در حال بازگشت به قصر هست با صیغش میشیل و براش تعریف می كنه كه در بچگی گیر یه ببر افتاده بوده و یه خنجر كوچیك كه مال اجدادش بوده نجاتش داده! و با اون ببر رو كشته!






به قصر بر می گردن! شب هست و صیغو شاه صدا می زنه تا وصیتشو بگه و بنویسه!





پادشاه میگه كه وارث من : شاهزاده باكچونگه ( نوشه ) و سوجو میشیل و شاهزاده گیومنیون از تمام پست های سلطنتی عزل میشن و اولجه میشه رییس مشاوران سلطنتی!





و میشیل هم گریش می گیره و شاه می پرسی اجرا میگه ناراحتی  ؟ و میشیل میگه نه چطور جرئت می كنم!


پادشاه نوشو احضار می كنه و در همین موقع سلون رنگ كه شاه فكر می كنه بهش وفاداره خدمت می رسه!




و به سلون میگه آخرین دستورو دادم میشیل! و آخرین دستور تو رو هم میدم : میشیل رو بكش! اگه اون زنده بمونه انچنان قدرتمند میشه كه اگه آسمونم زمین بیاد نمیتونه با قدرتش رقابت كنه ! اون رو بكش!




در همین حین نوه ی پادشاه هم میاد پیشش و  بهش وصیت می كنه پادشاه قدرتمند و خوبی بشه! و بعد می میره! از طرفی میشیل و سلون رنگ در حال كودتا هستن و عوامل پادشاه قبلی رو می كشن تا نوه ی پادشاه رو به تخت نشونن! و وصیت پادشاه اجرا نشه! و مونو هم در مراسم اتفاقات عجیبی براش رخ میده!








و میشیل هم میاد تا یه كاسه سم بده پادشاه و كارو تموم كنه اما می بینه پادشاه مرده و گریه می كنه! میگه تنهام گذاشتی و رفتی ؟ دوستش داشت به هر حال!




و بعد میگه پادشاه می بینی ؟ اینا مردم منن ! نه مردم تو ! مردم میشیل هستن! و نوه هه هم همه چی رو می بینه! و مونو هم پیشگویی رو می شنوه :"زمانی كه ستاره های دب اكبر بشه هشت تا، اون وقت یكی میاد كه میتونه با میشیل رقابت كنه ! "




و میشیل میاد پیش شاهزاده ای كه پادشاه گفته بود عزل بشه و میگه این دستور پادشاهه! میگه با من ازدواج كن تا حكم رو تغییر بدیم و بشی پادشاه! و عمل لازمه صورت می گیره و اون پسره میشه پادشاه جای نوه!





اولجه هم فرستاده میشه طبق دستور عوامل كودتا به یه شهر دیگه و نوه بهش التماس می كنه منم ببر میگه نمیتونم شاهزاده!






مونو هم در رؤیا یه ستاره ی دب اكبرو می بینه كه میاد و وارد یه كجاوه میشه !





بعد از چند سال میشیل میاد پیش پادشاه و میگه این بچهمونه! اما پادشاه میگه متأسفم اما من نمیتونم قبولش كنم! و میشیل هم به خاطر قدرت خودش بچه رو ول می كنه و به فكر عزل پادشاه كودتا میفته كه خودش آورده بود بالا!






نوه ی شاه هم بزرگ شده و زن داره و زنشم بارداره! میگه واسه مراسم بارداری مذهبی برو معبد بودا منم باید برم مزارسم بزرگی هست با حضور پادشاه از من خواستن برم! اولشم نمیخواد بره ها اما در نهایت میره!





اسم خدمتگزار نوه پادشاه قبلی كه از بچگی باش بوده " سوهوا" هست و الان پادشاه میگه برو با "مایا" همسرم! و مواظبش باش! خلاصه اونا میرن كه برن معبد اما معبد بستس و یواشكی می بینن كه "هوارانگ ها " دارن آرایش می كنن!‌وقتی آرایش می كنن هوارانگ ها كه واسه مرگ آماده میشن! و این رو مایا نمیدونه!




در این حین  خدمتكار سوهوا میره پیش نوه پادشاه تا بهش بگه كه هوارانگ ها دارن آرایش می كنن و مایا هم داره سرك میشه اما سلون رنگ می بینه و می فرسته دنبالش تا ببرن و سر به نیستش كنن! اما مونو می بینه كه می برنش توی یه كجاوه و میفته دنبالشون! چون یاد كجاوه ای میفته كه توی رؤیاش دیده بود كه ستاره ی دب اكبر رفت توش! ( لبته به مایا میگن باباش مریضه و باید بره و در همین حین می گیرنش )











رییس هوارانگا میشیله و هوارانگا اومدن قصر و میگن اگه پادشاه خواست ما رو اجرا نكنه خون راه میفته! و پادشاه دستور میده حمله كنن بهشون كه گروه اول خودشون رو میكشن! و خون راه میفته! هوارانگ ها در جلوی همه مشغول خودكشی میشن!





و در اینجاست كه اشراف میگن به درخواستشون عمل میشه چو ندستشون با میشیل توی یه كاستت! و جرم های ساختگی پادشاه رو میخونن و میشیل هم حكم پادشاه مرده ی قبلی رو میخونه و میگه كه نوش پادشاهه! ( صاحب منصب اشراف شوهر دیگر میشیله ! )













و در اینجا نوه ی پادشاه قبلی به عنوان پادشاه به مردم معرفی میشه و این خواست هوارانگ ها بوده ....






منتظر قسمت های بعدی باشید!


+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 16:57  توسط ¤●*♥.•نگین¤●*♥.•*  |